سلام به همه ي كساني كه منت ميزارن و ميان و وقت گران بهاي خودشونو هدر ميدن
و به نوشته هاي چرت و پرت من رغبت نشون ميدن
دست همتون درد نكنه ،
اما در خواب من هيچ رويايي نيست تمام خوابهاي مرا كابوس ها پر كرده اند
چرا مياين و وقت خودتونو دور ميندازين ؟؟
خيلي ها مي خواستن راجب اميد بگم و بنوسيم و به نوشته هام يه كم جهت بدم
اما هر چي به مغز يخ بسته ي خودم فشار ميارم هيچ روشني يا روزني يا منفذي وجود ندارد
انگار تمام راه ها به نيستي ختم مي شوند و پنجره ها به عدم باز مي شوند
باور كنيد!
ديگر از نا اميدي هم خسته شدم همه از من صورت گرفته اند وهيچ كس وقت خود را با من تقسيم نمي كند
حتي مرگ هم سراغي از ما نمي گيرد و در دفتر خاطراتش نام مرا خط زده است
خيلي ها گفتن لا اقل خودتو معرفي كن
اما من سايه ي يه آدمم و سايه ي يه آدم نه اسمي داره و نه چيزي براي مالكيت ! .... همين !
من فراموش شده ي تاريخ زندگاني خويشم من در انتهاي حزن به دنيا آمده ام
تمام زندگي ام بوي نم غم و تنهايي مي دهد جز غم و درد هيچ چيز در زندگي من معنايي ندارد
تنهايي ! فلسفه ي من و جدايي جهان بيني من است
ديگر هيچ چيز نمي تواند مرا بر سر شوق آورد حتي مرگ ، اين پیرمرد فراري از من .
اینجا سال ها همه یک فصل ،
ماه ها همه یک رنگ ،
هفته ها همه بی حاصل ،
و روزها همه تکرار ،
اینجا عمر به آخر خودش نزدیک می شود ،
اینجا همه کور رنگند .
از این نوشته های من هیچی دستگیرتون نمیشه ،
چون چیزی که شما می خوایین اینجا پیدا نمیشه جز اندوه و پریشانی ،
و کاش می دانستید درخت زندگانی من از آب و خاک اندوه تغذیه می کند
و اندوه را هیچ بار و ثمری نیست .
دیگر از همه چیز حالم به هم می خورد حتی از قیافه ی تکراری خودم ،
تمام آیینه های شهرمان را برداشته ام تا هیچگاه حتی در خاطرات دورم ، خودم را یاد نیاورم .
این هم چرندیات یا به قول دوستانم اراجیفی هستن که آماده کردم !!
قاصدکی خسته از راه به پشت پنجره ی من رسیده بود
و به من پناه آورده بود
قاصدک !
صاحب این پنجره راوی قصه های شوم و دردهای پنهان است
راه را گم کرده ای که به این ویرانه پای نهاده ای ،
قاصدک لبانش را باز کرد
حرف زد ...
من به امید بهشت موعود خود مهاجرت می کنم
حرفش را قطع کردم
قاصدک حرفت را تکرار کن !
چه گفتی ، تکرار کن !
امید !
امید دیگر چیست ؟!
نام باغ توست یا گمشده ی دیرینه ات ؟!
قاصدک ...
این واژه برای من غریب و نا مفهوم است
دل من جای این بچه بازی ها نیست
همیشه در مقابل این کلمه علامت سوال می گذارم
می دانی چرا ؟!
چون هیچگاه این واژه ی مزخرف را درک نکرده ام
قاصدک خاموش ماند شاید هم گریست
هاج و واج مانده بود
در اوج بغضش پرسید
مگر می شود امید نداشت
قاصدک ،
این مجسمه ی سنگی که در برابر توست روزهای آفتابی ندارد
امید نام مرا از دفتر روزانه اش خط زده
یک خط درشت گرداگرد نام من
قاصدک ،
اینجا امید نمی تواند یا نمی خواهد پرواز کند
اینجا بوی نا امیدی می دهد
بوی سکوت ، بوی رنج ، بوی درد ، بوی غم ،
قاصدک نمی خواست باور کند !
انکار را می توانستی از چشمانش بخوانی
باز قاصدک خاموش ماند
من داستانم را برایش بازگو کردم
تمام واگویه های هجران و فراق را
قاصدک بغضش را خورد
از این همه نا امیدی به ستوه آمده بود
نمی توانست این همه درد و رنج را تحمل کند
بغضش ترکید !!
قاصدک گریست من هم با او ،
صبح از قاصدک پشت پنجره ی من چیزی نمانده بود
او هم نتوانست این غم نامه را باور کند
قاصدک هم رفت
و من با امید تنها ماندم .......... .